پسر رشتی
صفحات وبلاگ
نویسنده: پسر رشتی - ۱۳٩٠/٧/۱۳

طعم گس برکت

 
نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٩/۸/۳

در منجلاب خودش گیر کرده بودُناخواسته به همه چیز دست می یازیدُبه هر چیز پوچ و مهملیُبه هر چیزی که زاییده ی توهمات دیگران بود و تنها خودش را بی هیچ دلیلی به آن پایبند کرده بودُبی آنکه بداند هر روز محتاج تر می شودُهر روز مرده ترُ...روزی به فکر افتاد که خود را برهاندُخودش باشدُخود خودشُ و اسیر چیزی نباشدُترس واهمه در چشمانش موج می زدُ اولین بار که خودش می بودُمی ترسید و شکست می خوردُمی ترسید و باز و باز و باز تا اینکه رها شدُآزاد شدُبدون احتیاج به هر جسم وغیر جسمیُاو اینک دنیای خودش راخلق می کردُ

نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٩/٦/۱٢
ناخواسته بزرگ می شیم و خیلی خاطره ها و نوشته های خودمون و فراموش می کنیم بعد مدتها به یاد اتفاق های خوب و بدم به یاد حس هایی که شاید خیلی از ماها تو برهه های مختلف زندگی سپریشون کردیم اودم یه آب و جارویی پیجم کنم هنوز هستم می دونم شاید خیلی ها فراموش کرده باشن ولی اومدم به پسر رشتی بگم هنوز هستم و سعی می کنم باز بهتر و بیشتر سر بزنم و بنویسم

 

نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٧/٩/۱۸

بغضی خفته ،ذهنی شلاق خورده،افکاری آویخته بر سر در خلقت.

عصیان ، تعرض به خود.

خاموشی درون از پس سالها تهمت،ققنوس تنهایی خود را سوزاند.

اینک منم کودکی از خاکستر

نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٧/٦/۱۳

فریاد زدیم و خواندیم اینک ما ُ بر گذرهگاههای زمان هستیم.

 

درها را باز کنید می خواهیم شماره انداز شویم.

دیروز امروز فردا.

ولیکن ابد هیچ.

ما نه در عدمیم نه در ابد ما در تبعیدیم به بلندای یک فصل.

نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٦/۱٠/٢٤

چند نفر دیگر هم به خاطراتم اضافه شد از این به بعد باید با خاطراتشون زندگی کنم.

نمی دونم الان کجایین مطمئنم جاتون خوبه.

نمی دونم ذوق و شور عجیبی دارم نسبت به جای جدیدتون ولی موندم تا پیمانه ی منم پر بشه.

همه چیز برام روایت کنندست.

لهجه ی شیرین رشتی صدای سرفه، بوی سیگار بی فیلتر و خاکسترش و
پول تو جیبی که باهاش هله هوله بخرم ،
غذاهای محلی،تخت و پشتی و پتو که این چند ساله در بسترش بودی،سکته سکته سکته.

یادم نمی ره با اون تن صدای خاصت من و صدا می کردی،

خوایی بیشی اوخی، کویه خوایی بیشی .هیچ وقت آخرین جملت و فراموش نمی کنم.

مادربزگ خوبم چند مدته اشکم و سعی می کنم بخورم چند بار بغض کردم اما به گلوم پسش دادم.

خوب همه حق دارن یه بار با وجودشون زندگی کنی یه بار هم با خاطرشون.

هممون حق داریم بمیریم

هممون حق داریم سفر کنیم.

مادر بزرگ فقط یه حق به من بده که به چهرهی جدیدت از پشت سیمان و سنگ عادت کنم.

می دونم آروم جسمت در زیر خروارها خاک با زمین بدو خوباش و قسمت می کنن.
ولی روحت و به زمین نمی دم این دست منه.

دلم می خواد پیش خود خودم باشه.

خانوم بزرگ تا آخر عمرم دوست دارم،
و من همیشه با خاطرات روشن و زیبایی که از خودت تو ذهنم جاگذاشتی زندگی می کنم.

می دونم این فراغ زود فراموش میشه.

ماها زود به شرایط جدید عادت می کنیم.

دارم عادت می کنم که با رویاهام باشم.

عادت می کنم به اینکه اولین کاری که می یام خونتون به تختت دیگه نگاه نکنم
که دیگه نمی تونم تو آغوشت بگیرم و بلند بگم مخلص مامان بزرگ گلمون هستیما.

از این به بعد تو دلم همیشه و هر وقت که یادت میارم بلند بهت سلام می گم.

جای منم پیشت خالی کن نمی دونم کی ارابه ی زمان واسه ی من توقف می کنه
 و من و پیاده می کنه ولی تا اون موقع با زندگی خوب کنار میام.

زندگی حالا حالاها با من کار داره منم باهاش کار دارم.

 

 

 

 
نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٦/۸/٢٤

قدم هایت را می شمارم

1

2

3

سرم به تنه درختی برخورد می کند

گامهای نهالی که از ریشه تبر زده شده اند.

درختی استوار بر طنین طبیعت حکم می راند

 و داستان از نهالهای بی گام می گوید.

 

 
نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٦/٧/٦

شاید وقتی دیگر

دست به دامان خاک می ساییم

شاید این خاک ضمانتمان را بکند.

سر افکندگی و شرمساری را دیگر پاسخی نیست.

ماه بستر را روشن می کند.

طنابی از روشنایی به سمتمان می فرستد.

ستارگان منتظر همراه جدید هستند

 

نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٦/٧/۱

وقتی مادر بمیرد نیمی از فرزاندش را با خود به زیر خاک می برد

مامان و گلک هم لباس سفید آسمانی به تن کرد.

روحش شاد

 
نویسنده: پسر رشتی - ۱۳۸٦/٦/۸
تا از ره رستن
تا از باده نوشیدن
تا از کجی راستن
تا از عرش به فرش
تا از حرف دم فرو بستن
تا از خون رود سیراب کردن
تا از عمر کاستن
تا از عشق تنفر کاستن
تا از دوست دشمن ساختن
تا از خود بت ساختن
تا از نور ظلمت ساختن
تا از ، از تا ساختن
مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :